سلام

اندر احوالات چهار شنبه تا امروز ما:

 همسری چهارشنبه ساعت ۶ رفت گرمسار واسه امتحان،قرار بود ۵شنبه به مناسبت شب یلدا بریم خونه دایی همسری..پنج شنبه از صبح تنها بودم چون عقشم نبود حدودا ساعت ۷:۳۰ بود که مامان و بابای همسری اومدن دنبالم که بریم خونه دایی..اما عقشم هنوز تو راه بود ونرسیده بود..

ما رفتیم خونشون تا اینکه ساعت ۱۰ بود که آقایی خودم از راه رسید؛همه داشتیم شام میخوردیم خانوما جدا آقایون جدا،اما چون همسری دیر رسید اومد کنار خودم نشست شام خوردیم..فداش بشم من..

حدودا ساعت ۱ بود که رسیدیم خونه یه چایی خوردیم وبعدشم رفتیم لالا...

صبح هم به سلامتی  ساعت ۱۱:۳۰ از خواب بیدار شدیم

در حال حاضر هم من نشستم جلو لپ تاب دارم مینویسم و همسری هم روی تخت دراز کشیده وداره باگوشی من انگری بردز بازی میکنه وحسابی هم بهم مشکوک شده میگه داری چی تایپ میکنی آخه هنوز اینجا رو بهش نشون ندادم..من فعلا برم

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای