درآمدی بر احوالات ما
بفرمایید ادامه مطلب
بخاری روی شمعک با پول توی قلک
تو سرمای زمستون برات هدیه خریدم
تا که بگم عزیزم شیرینی مثل پشمک
با یه دنیا ناز و چشمک ولنتاینت مبارک

امیدوارم خوب وخوش باشید..ممنون که اینقدر جویای احوالم بودید:-(
من خوبم شوشو هم خوبه نمره هامم خوبه
این چند روز اینقدر هوا اینجا سرد وبرفیه که نمیشه از خونه رفت بیرون
متاسفانه نت خونه قطع شده ومن نت ندارم الانم اومدم کافی نت واز اینجا دارم پست میذارم..
الان که پاهام به شدت یخ کرده..دستام منجمد شده اومدم کافی نت که هم نمره هامو نگاه کنم وهم یه سری به وب بزنم ببینم کیا از حالم پرسیدن...
کلی نا امید شدم ویخ کردم..آخه فقط یه نفر اومده بود توی وبم...
اشکال نداره مهم نیست من اینجا واسه دل خودم مینویسم هرکی خواست وبهم سر زد قدمش روی چشم اما اگه کسی هم سرنزد اجباری نیست هر طور راحته..
من برم یخ کردم
خدافظ
اگه به یــــــه نفر قول دادے باهــــــاش بمونے ...
دیگه حق ندارے چراغ امیــــــد دلشو خــــــاموش کنے ...
رو حرفــــــت باش و عاشقش بــــــاش...
مطمــــــئن باش دنیــــــاشو به پات میــــــریزه...

آموخته ایم از تو وفاداری را
خون تو نوشت معنی یاری را ای کاش که آب کربلا می آموخت
آن روز زچشمت آبرو داری را …

اما نمی دونم "خیلی "رو چه جوری بنویسم
که خیلــــــــــــــــــــــ ـــــــــی خونده بشه ؟!!!؟؟؟
مرد باید
وقتی عشقش عصبانیه،ناراحته،میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه:
تو چشام نیگا کن،بهت میگم تو چشام نیگا کن
حالا داد بزن ، بگو از چی ناراحتی
بعد عشقش داد بزنه،گله کنه،فریاد بکشه،گریه کنه...
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغل مرد...
آخرش خسته میشه میزنه زیره گریه
همونجا باید بغلش کنه
نذاره تنها باشه
حرف نزنه ها،توضیح نده ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه..
دراین دنیای بزرگ
یکی ، فقط یکی
میشه جواب تمام احساس عاشقانت
میشه انگیزه ادامه زندگیت
میشه درمون تمام درهات
ای انگیزه زنده بودنم
ای درمان دردهایم
ای جواب احساس عاشقانه ام
دوستت دارم

حس قشنگیه
یكی نگرانت باشه
یكی بترسه از اینكه یه روز از دستت بده
سعی كنه ناراحتت نكنه،
حس قشنگیه...
وقتی ازش جدا میشی اس ام اس بده
عزیز دلم رسید؟
قشنگه: یهو بغلت كنه،
یهو . . . تو ی جمع .. در گوشت بگه دوست دارم
بگه كه حواسم بهت هست
حس قشنگیه ازت حمایت كنه...
آره...

همیشه داشتن بهترین ها به آدم غرور خاصی میده …
من مغرور ترینم ، چون تو بهترینی

سلام به همه دوستای گل...
شرمنده بابت غیبت کبری:))))))
ورود با همون رمز قبلی
دوستایی که ندارن بگن بهشون رمز بدم

سلام بالاخره اومدم
![]()
پســـرم!
پسر ِخوبم
میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!
این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....! که تو حاصل عشقی ...
پســـرم...
مامانت برای تو حرف هایی داره
حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...
عزیزدلم!
یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموست. روزهایی میرسه که بهونه میگیره.
بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!"
و اون میزنه زیر گریه....
زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم...
موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درشون بیاری...
باید برای اینجور وقتها آماده باشی. بلد باشی. باید یاد بگیری
که نازش را بکشی...
عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من!!! ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه اما باید یاد بگیری....
زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره...
میدونی؟
این ویژگی زنه، گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه...! خیلی پاپی دلیل گریه ش نشو...
همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا بخوای راه حل نشونش بدی....
گاهی فقط باید بشنویش. بذاری توی بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش را بگیری و ببریش بیرون پیاده روی
و بهش بگی که چقدر براش ارزش قائلی!
ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی ...یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو آب کنی نه که از غصه آبش کنی...
اگر هم که پای فاصله درمیونه کافی هست نازش کنی .. بهش زنگ بزنی باهاش حرف بزنی... اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو .
باز هم صداش کن!!! عاشقانه صداش کن، حتی اگه واقعا خسته ای!!!!
بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا ... فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه.
برمیگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه و...
زن ها هیچ وقت این لحظه ها که پاش وایسادی رو فراموش نمیکنن
و همه انرژی که براش گذاشتی رو بهت برمیگردونن...


خدایا به حق این شب عزیز همه رو به آرزوهاشون برسون
خدایا ما را آن ده که آن به
خدایا شیرینی بخشش و محبتت را به ما بچشان . . .
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
همسر عزیزم هفتمین ماهگرد با هم بودنمون رو بهت تبریک میگم..
درکنار تو آروم ترین وقشنگ ترین لحظات رو داشتم دارم وخواهم داشت..
بخاطر تمام خوبی هات وصبوری ها ومردونگی هات ازت تشکر میکنم..
*دوستت دارم عزیزم*
سهم من از زندگی دستان پر مهر تو شد
می ستایم من تو را تا آخر عمر همسرم
در میان اوج تنهایی تو با من مانده ای
تا تو باشی من چه غم دارم ز دنیاهمسرم
روزت مبارک
ما هم خوبی خدا روشکر،از سه شنبه بگم براتون که امتحان شوشو کنسل شد شوشو کلی خوشحال بود..
سه شنبه بعد از اینکه کلاسم تموم شدیعنی ساعت۶:۳۰اومدم خونه،شوشو خان اومد دنبالم ومنم کادوهای مادر شوهر وپدر شوهرمو برداشتیم و قرار شد اول بریم خونه مامان بزرگه شوشو بعد بریم خونه شوشویی جونم...
خیابونا در حد تیم ملی شلوغ بودن اصلا یه وضعی بود..به اندازه کافی دیر راه افتاده بودیم فکر کنم ساعت ۸ بود حالا ۲ ساعتم توی راه بودیم..یه جعبه شیرینی خریدیم رفتیم خونه مامان بزرگ شوشو که البته مادر شوهری هم اونجا بودن..طفلی مامان بزرگ شوشو خیلی خوجحال شد ازمون تشکر کرد،بنده خدا خیلی مهربونه..
یه نیم ساعتی نشستیم بعد رفتیم خونه شوشو اینا..کادو هارو یواشکی بردیم توی خونه البته من زیر چادرم قایم کرده بودم..بعد چای وکیکی که مامان شوشو درست کرده بودن وخوردیم ومنتظر شدیم که بابای شوشو بیاد..
حالا منم استرس داشتم آخه هیچی نخونده بودم وفرداش ساعت ۸ صبح امتحان داشتم.فکر کنم ساعت ۱۰ ونیم بود که پدر شوهرم اومد..توی دستش یه جعبه شیرینی بود که روش پول بود ویه جعبه هم شکلات و پول،جعبه شکلاتو دادن به منو جعبه شیرینی رو به مادر شوهرم..وای داشتم از خجالت میمردم..بنده خدا زحمت کشیده بودن اصلا انتظارشو نداشتم..
من رفتم چایی ریختم آوردم بعد برادر شوهرم زنگید که روز مادرو به مادر شوهرم تبریک بگه با منم صحبت کرد وبهم روز زن و تبریک گفت..
شوشو بهم اشاره کرد که بیا بریم کادو ها رو بیاریم..حالا رفتیم توی اتاق شوشو کادو هارو داده به من میگه برو منم میگم نه اول تو برو من خجالت میکشم..خلاصه اول شوشو رفت بعد من..هدیه هارو دادیم بعد یهو شوشو رفت از توی کمدش یه جعبه آورد داد به من،منم خشکم زده بود آخه این چه کاریه!!!من ازت توقع نداشتم..هرچند خیلی خوشحال شدم..طفلی شوشو واسم ساعت خریده،مطمئنم گرون هم خریده آخه مارکِ..دستت دردنکنه عزیزم..خلاصه ۱۱بود که اومدیم خونه ما..دوباره مراسم کادو دادن به مامان وبابای من..
ساعت ۱۱نیم شام خوردیم،مثلا شوشو اومد خونه ما شب بمونه که اشکالات منو رفع کنه ولی من اینقدر خسته بودم که حس درس خوندن نداشتم وگفتم گور بابای امتحان من رفتم بخوابم..
چشم روی هم گذاشتم صدای کوفتی گوشی بیدارم کرد..بیدار شدم دیدم ساعت ۶:۱۰ ست..رفتم آماده شدم شوشو منو برد دانشگاه..رفتم سرکلاسی که امتحان داشتیم همه به خودشون افتاده بودن داشتن مباحثو واسه هم توضیح میدادم..توی دلم داشتم حرص میخوردم که این جوجه فسقلی های ترم پایینی ِ بیکار اینهمه خوندن تاریخ امتحانم مطابق میلشون تنظیم کردن اونوقت ما ۴ نفری که با اینا هستیم باید به پای اینا بسوزیم..
استاد اومد پسرا گیر داده بودن که خانوم فلانی بیا اینجا بشین بهمون برسون منم با اخم گفتم من هیچی نخوندم الکی گیر ندید..
۵تا سوال بود من ۳ تاروجواب دادم با اطلاعات قبلیم..دوتا هم خالی..ولی قسمت جالب اینه همه برگه هاشون سفید بود ومنی که هیچی نخوده بودم برگم پُر...
اومدم از سر جلسه به استاد گفتم استاد ما ترم بالایی ها به پای این ترمک ها حیف شدیم..استاد گفت برو خیالت راحت..
منم اومدم توی ایستگاه اتوبوس دانشگاه،به شوشو اس دادم گفتم امتحانم تموم شد.گفت من نزدیک دانشگاهتون توی کافی نتم بیام دنبالت؟گفتم نه بزار من میام اونجا..خلاصه رفتم کافی نت پیش شوشو..
شوشو پای سیستم مشغول بود منم سرمو گذاشته بودم روی شونه ش و از خستگی خواب وبیدار بودم...
خلاصه منو رسوند خونه وخودش رفت خونه شون..منم اومدم خونه و یکم با مامانم حرفیدم دیدم خیلی گیج میزنم آخه خدایی این چند شب خیلی کم خوابیدم،رفتم توی اتاق ساعت ۱۲ خوابم برد،ساعت ۳خواهرم بیدارم کرد که پاشو ناهار بخور که بیدارنشدم وساعت ۶ بود که با اس ام اس شوشو بیدار شدم دیدم هی وای ساعت۶ بعدازظهره..
دیگه بیدارشدم اندکی خوشگلیزاسیون بعدشم شوشو اومد دنبالم رفتیم شام جایی دعوت بودیم..اونجا خوب بود برنامه داشتن،مسابقه و تئاتر،تازه چند تا از دبیر های دبیرستانوم هم دیدم..
بعد از شام خواستیم بریم خونه، شوشو به مامان باباش گفت من خانومی رو میرسونم خونه شون بعد برمیگردم،اما شوشو اومد خونمون و شب موند.![]()
فردا صبحش ساعت ۱۰ رفتیم همایش معلمین نمونه..جا نبود تا ۱۲ واستاده بودم به مامان شوشو هدیه دادن چون به عنوان معلم نمونه انتخاب شده بود..۱۲:۳۰اومدیم خونه شوشویی جونم.مادر شوهرم هدیه شو باز کرد گفت هرچی بود اگه خوشگل بود میدمش به شما..آقا ما هرچی گفتیم نه این مال شماست مادر شوهرم گفت نه میخام بدمش به تو که وقتی رفتی خونه خودتون توش شکلات بریزی برام شکلات بیاری..بنده خدا خیلی مهربونه..![]()
دیگه ناهار خوردیم و من یکم درس خوندم شوشو هم رفت سرکار بعد اومد دنبالم وباهم رفتیم خیابون..یه سری چیز میز خریدم بعد به شوشو گفتم:شوشو جونم من هوس کباب ترکی کردم..خلاصه این شد که شامو هم زدیم به بدن وبعد رفتیم خونه ما..شبم خوابیدیم امروز صبحم بیدار شدیم کار خاصی نکردیم تا عصر،شوشو هم که رفت خونشون تا ۵شنبه دیگه شب نمیاد بمونه خونمون..![]()
منم یکم درس خوندم بعد اومدم پست بذارم..
البته نا گفته نمونه که منو شوشو امروز به درخواست مامانم باهم دوغ درست کردیم..مامانم گفت مهارت درست کردن این دوغ زمان رفتن به سر خونه زندگیتون رو تعیین میکنه..حالا بااین دوغی که درست کردیم فکر کنم حالا حالا ها مهمون مامان بابا هامونیم..![]()
![]()
![]()
بعدا نوشت:شوهر عزیزم ازاینکه همیشه کنارمی واینقدر مهربونی ازت ممنونم...
من بهترین شوهر وپدرشوهر ومادرشوهر دنیارو دارم..
خدابعداز پدر ومادرم بهم شوهر خوب رو هدیه داد..
دوستتون دارم...
سلام دوستان حال ما خوبه..
این اینترنت بی تربیت قطع شده بود،به سلامتی امروز درست شد...
سلام خوبید خوشید؟؟(دوشنبه)
شرمنده اخلاق ورزشکاری همه تون...
خب از چهارشنبه هفته پیش میگم براتون:چهارشنبه صبح ساعت ۸ کلاس داشتم..گوشی کوک کرده بودم که ۶ بیدار بشم اما تا چشمامو باز کردم دیدم ای داد بی داد ساعت ۷:۳۰،هیچی دیگه اصلا استرس به خودم راه ندادم فقط یکم فکر کردم دیدم تا من بلند بشم برم آماده بشم وبرم دانشگاه کلاسم تموم میشه در نتیجه تصمیم گرفتم حالا که نمیرسم برم پس تا ۸ بخابم بعد بیدار بشم برم دانشگاه که به کلاس ساعت ۱۰برسم..بااجازتون خوابیدم دوباره چشمامو باز کردم دیدم خاک تو سر خابالوم کنن ساعت ۹:۳۰...خدایا الان اگه برم ۱۰:۳۰میرسم استادم بخاطر تاخیر غیبت میزنه پس دوباره میخوابم...دوباره خیلی پُر رو گرفتم خوابیدم تا ۱۰:۳۰...بعدشم خیلی شیک از خواب بیدار شدم وشروع کردم به انجام دادن کارامو حموم رفتن و اینا..ساعت ۵ هم که کلاس داشتم اما چون ترجمه هام ناقص بود جرات نکردم برم کلاس(به قول مادرشوهر:مشقاتو ننوشته بودی)..
خلاصه الافی کردم تا ۸شب شوشو خان اومد دنبالم که برم خونشون..جاتون خالی رفتیم خونه شوشو جونم...بعد باشوشو رفتیم توی حیاطشون من اصلاحش کردم همچین خوشگل خط ریش گرفتم تازه واسش آهنگم میذاشتم که حال کنه..بعدشم یکم فیلم نگاه کردیم وخوابیدیم...
پنجشنبه ۶صبح شوشو خان وپدرشوهرم باهم رفتن جایی..منم میترسیدم خواب بمونم (آخه جلو مادرشوهر زشته خواب بمونم)ازساعت ۷ بیدارشدم اتاق وجمع وجور کردم خوشگلیزاسیون کردم نشستم به درس خوندن تا ۹:۳۰که شوشو جونم اومد..صبحانه خوردیم بعد مامان بابای شوشو رفتن عذا،منو شوشو هم رفتیم خرید...
بماند که چون دو تافنجون چای خورده بودم توی خیابون از دست کلیه هام چی کشیدم..
میخاستیم واسه مامان بابا هامون کادو بخریم...بعد از کلی راه رفتن یه کیف واسه مامان شوشو خریدیم یه پیرهن وکیف مدارک هم واسه بابای شوشو(کادوی تولد)...بعد هم بابای شوشو زنگ زدن که ما رو اینجا نگه داشتن میگن ناهار بمونید حالا شما هم بیاید...دیگه ما هم با هزار غر غر من پاشدیم رفتیم عذا...
بعد از عذا هم اومدیم خونه شوشو جونم از ساعت ۴ خوابیدیم تا ۶..بعدبیدارشدیم یکم چای وشکلات و آلوچه خوردیم بعد رفتیم دوباره خیابون..بعد سوار ماشین شدیم شوشوگفت: چی بخوریم منم گفتم بریم فالوده بخوریم..خلاصه شوشو رفت فالوده خرید با شیرینی دانمارکی،همه رو خوردیم دوباره رفتیم خونه شوشو جونم...اونجا شام خوردیم و وسایلمونو جمع کردیم رفتیم خونه ما...
جمعه صبح هم شوشو زودتر از خواب بیدارشده بود ومنم کماکان مثل خرس خواب بودم...بیدار شدم دلم درد میکرد..منم هی خودمو لوس میکردم میگفتم شوشو جونم ببین دلم اوف شده،بعد شوشو میگفت....![]()
![]()
خلاصه عصر که شد به شوشو گفتم بیا بریم بیرون،دوباره پاشدیم رفتیم پارک...صندلی ها سرد بود شوشو بغلم کرده بود سرما نخورم،یکم توی پارک نشستیم چیپس و پفک خوردیم بعد بدو بدو رفتیم خونه...![]()
شبم شوشو خونمون موند..تا یک شنبه درحال ترجمه بودم..دیروز تا۷کلاس داشتم شوشو اومد دنبالم رفتیم خیابون واسه مامان من ساعت خریدیم واسه بابام هم لباس ورزشی(البته خیلی گرون شد،هرچی به شوشو گفتم نخر گفت:نه..قربونت بشم که اینقدر مهربونی)
خلاصه دیشبم شوشو شام موند خونمون بعد ازشام هم رفت خونشون...
امروز(دوشنبه)منم ظهررفتم کلاس..حسابی هم با دوستم دعوا کردم واسه ارائه تحقیق مون از وقتی هم اومدم خونه همش داره باهام مهربونی میکنه...فهمیده ناراحتم..خلاصه فردا ارائه داریم دعا کنید خوب بشه کلی زحمت کشیدم..
چقدر حرف زدم..من برم زودی میام..
درضمن روز زن و روز مادر ومعلم مبارک