سلا به همه دوستای مهربونم..

چطورین؟؟خوبین؟ببخشید خیلی وقت بود نبودم آخه درگیر بودم حسابی،شرمنده همه دوستایی که اومدن سرزدن ونتونستم جوابشون روبدم..

خب از کجا شروع کنم؟!

آها پنجشنه ظهر مامانم رفت ،آخه  واسه همون مامی جونم رفت پیش خانواده ش..مامانم که رفت درد سر منم شروع شد..

روز پنجشنبه کار خاصی نکردیم شوشو هم توی راه بود داشت برمیگشت...بابا پنجشنبه شب شیفت حرم داشت که نرفت منم به شوشو اس دادم وگفتم که هروقت رسیدی چون خسته ای برو خونه خودتون راحت بخواب فردا صبح بیا..خلاصه شوشو هم حرفمو گوش کرد وساعت۱۱:۳۰که رسیده بود رفت خونه خودشون..

جمعه صبح یه خورده درس خوندم وبعد تصمیم گرفتم برای ناهار پیراشکی درست کنم..به شوشو اس دادم گفتم داری میای خمیر و سس بخر..طفلی اونم خرید و اومد منم واسه ناهار پیراشکی درست کردم..جاتون خالی ناهار خوردیم بعد چند دقیقه عموم زنگ زد گفت بیاین ساعت ۴ بریم تفریح،ما هم که پایه،گفتیم باشه..خلاصه آماده شدیم وساعت ۴:۳۰ رفتیم تفریح..البته اینم بگم که قبل از اینکه بریم بابام بهم یه چیزی گفت که خیلی ناراحتم کرد اینقدر خواهرم اصرار کرد تا من به روی خودم نیارم ناراحتم چون نمیخاستیم زن عموم بفهمه(زن عموم هم سن منه)

خوش گذشت خارج از شهر ،هوای آزاد،بارون و رعدو برق...در کل خوب بود..خلاصه ۷:۳۰ رسیدیم خونه ما..من یه تعارف خشک وخالی به قول معروف تعارف شاه عبدالعظیمی به عموم کردم که عمو شام درست میکنم بیاین اینجا..اونم یهو گفت باشه درست کن ما میایم(فک وفامیله ما داریم!؟)

اول که شوشو گفت حاظری درست کن اما چون زن عموم هم سن منه ونمیخاستم جلوش کم بیارم گفتم نه..خلاصه شوشو رو فرستادم خرید وتند تند برنج خیس کردم و مرغ هم گذاشتم توی قابلمه وبادمجون وگوجه سرخ کردم وهویج آبپز کردم زرشک پلو با مرغ درست کردم ..البته نا گفته نمونه سالاد رو باهمکاری زن عمو خانوم درست کردیم..حدودا یه ربع به دوازده بود که شام خوردیم..بعد از شام هم که این شوشوی ما با عمو م باهم با لپ تاپ فوتبال بازی میکردن ما هم که توی آشپزخونه ظرفا رو شستیم خشک کردیم گذاشتیم سر جاش و آشپزخونه رو دسته گل کردیم و جاتون خالی چای خوردیم بعدش هم مهمونای عزیزمون ساعت ۱:۳۰رفتن..(پدرم دراومد حسابی)مامـــــــــــــــــــــــــــــان

منو شوشو هم ساعت ۳خوابیدیم..هنوز نخوابیده بودم ساعت ۶ شد بیدار شدم بچه هارو فرستادم مدرسه و دوباره با شوشو خوابیدیم تا ۱۰:۳۰بعد از بیدار که شدیم من زودی رفتم دوش گرفتم وصبحانه خوردیم...بعد ازصبحانه داشتم میز و جمع میکردم که شوشو یه چیزی گفت بدجور دلم شکست..اصلا انتظارشو نداشتم آخه این روزا از همه دلگیرم،ولی از شوشو که این همه مهربونه انتظار نداشتم هرچند شوشو منظوری نداشت ولی خب منم یه مدتی هست که خیلی داغونم..خلاصه شوشو رفت دوش بگیره منم کلی گریه کردم..شوشو که از حموم اومد،اومد عذر خواهی کنه که جوابشو ندادم..شوشو هم دیگه چیزی نگفت..مادر شوهرم شله زرد داشت منتظر شدم که خواهرم وداداشم از مدرسه اومدن منو شوشو هم در حالی که من قهر بودم ناهار خوردیم ساعت ۲:۳۰ رفتیم خونه شوشو اینا..اینم بگم وقتی داشتم شله زرد هم میزدم برای همه تون دعا کردم..خلاصه تاساعت ۴ خونه شوشویی بودم بعد شوشو ساعت ۴ منو برد خونه عمه م روضه..اونجا هم که طبق معمول منو زن عموم در حال کار کردن بودیم..دیگه روضه تموم شد وشوشو ساعت ۸ اومد دنبالم منو برد خونشون..منم توی تزئین شله زردا یه خورده به مامان شوشو کمک کردم شوشو هم شله زرد ها رو برد پخش کرد و ساعت نزدیک ۱۰ بود که اومدیم خونه..منم هول هولکی یکم سیب زمینی با تخم مرغ درست کردم وشام رو خوردیم بعدشم همه رفتن لالا..

شوشو هم کلی ازم معذرت خواهی کرد وهمه چی حل شد ولی دیشب یه عالمه حالم بد شد قلبم درد میکرد نفسم نمیومد بی حال شده بودم..طفلی شوشو واسم آب قند آورد یکم بهتر شدم خوابیدیم..

صبحم که بااجازتون ساعت ۱۰:۳۰بیدارشدم تا دور خودم چرخیدم شد الان..النم برم نماز بخونم باز ساعت ۴باید بریم خونه عمه م روضه...

اینم از این...

شوشو جونم تو خیلی خوبی واقعا ماه ومهربونی ولی بعضی وقتا نا خاسته یه چیزایی میگی که دلم میگیره..

اکشال نداره بالاخره پیش میاد...دوست دارم بوس بوس

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــای