اندر احوالات ما
انگارهمین دیروز بود که جلوی مغازه قنادی توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم تصمیم میگرفتیم که واسه تحویل سال من برم خونه شوشویی اینا یا شوشو بیاد خونه ما..
زمستون هم گذشت...زمستون خوبی بود با کلی خاطره که فکرکردن بهشون لبخند روی لب میاره..آخرین برفی که اومد مصادف شد با ششمین ماهگرد عقدمون منو شوشو خونه ی شوشویی اینا بودیم تصمیم گرفتیم بریم خونه ما آخه مامانم داشت خونه تکونی میکرد..ماشین رو نمیشد ببریم بیرون واسه همون تصمیم گرفتیم پیاده بریم و بعد هم با آژانس بریم خونه ما..یادش بخیر من چون نمیدونستم برف میاد با کفش اسپرت رفته بودم خونه شوشو جونم واسه همون وقتی میخاستیم بریم خونه ما چکمه های مامان شوشویی رو پوشیدم..ساعت۸:۳۰شب خیابون به خاطر برف وسرما خلوت من وشوشو پیاده توی دست من کیف و یه نایلون نون ویه نایلون نوشابه و سس توی دست شوشویی هم ۶ جعبه پیتزا ویه کیف سنگین که لپ تاپ هم توش بود،با اون وضعیت کنار خیابون واستادیم که یه مسلمون پیدا بشه ما رو ببره خونه..یادش بخیر چه زود گذشت..
گذشته ها گذشته!تنها چیزی که میمونه خاطرات خوبه که باید همیشه یادمون بمونه وخاطرات بد که باید فراموش بشه ازشون تجربه بگیریم..
لحظه سال تحویل خونه شوشویی اینا بودم..مادرشوهر عزیزم برامون سبزی پلو درست کرده بودن که ما قبل از تحویل سال خوردیمشون وخیلی هم عالی بود منو مامان شوشو هم زودی رفتیم ظرفارو شستیم اومدیم نشستیم جلو تلوزیون بغضم گرفته بود دلم میخاست گریه کنم،سال تحویل شد یهو شوشو بوسم کرد وسال نو رو بهم تبریک گفت،یهو بابای شوشو خندید وگفت چقدر حول بازی در میاری پسر،ما هم کلی خندیدیم..بعد از اون هم بابای شوشو بهم پول عیدی دادن مامان شوشو هم بلوز دامن.دستشون درد نکنه.
حدودا یه ساعت بعد با شوشو آماده شدیم و رفتیم خونه مامانم اینا..البته اول خونه بابابزرگم بعدش م خونه خودمون رفتیم وبعد عمه کوچیکم اینا اومدن عید دیدنی..بعد از اونم دیگه دید وبازدید از فامیل شوهر وفامیل خودمون شروع شد..اواسط عید هم عروسی عموی شوشو بود که اونم خوب بود..![]()
خلاصه عید خوبی بود بجز استرس هایی که برای درس های نخونده وپروژه های تکمیل نشده داشتیم..![]()
اینم بگم بهمن سال۹۱دختر همسایه مون که هم سن من بود فوت کرد،چند روز بعدش پسر همسایمون ومتاسفانه دیروز هم بازم پسر یکی دیگه از همسایه هامون طفلی توی عقد بود..از دیروز حالم گرفته شد نمیدونم چرا کوچه مون اینجوری شده..خدا بخیر بگدرونه..آدم مرگ جوان هارو که میبنه باید به خودش بیاد..واسه شادی روح هر سه تاشون سه تاصلوات بفرستید..![]()
![]()
دیروز هم حالم گرفته بود با شوشو اومدیم بریم خونشون یه سر رفتیم یه مغازه ای که خیلی وقت بودکه میخاستیم بریم ولی نمیشد،بالاخره دیروز رفتیم شوشو واسم ازین دستبند سنتی ها خرید..دستت ندرده خوجمل خودم...![]()
امروز صبح شوشو رفت خونشون..۱۵ روز باهم بودیم الان دلم براش تنگ شده قربونش بشم.. منم الان برم دیگه صدای قرآن میاد میخوان پسرهمسایه مون رو تشیع کنن..خدا به خانواده ش صبر بده..
فعلا بای![]()
اینم دستبندم

دوست دارم رخ زیبای تو را خال زنم در بدنم