سیلام سیلام

خوفین؟

دیروز بعد از اینکه پست گذاشتم شوشو جونم اومد وب پست هامو خوند بعدشم زنگید وهم ماهگردمونو تبریک گفت وهم بخاطر پست هام ازم تشکر کرد وهم اینکه گفت آماده بشم که شب بریم بیرون..

آقا منو میگی خوشحال رفتم زودی نماز خوندم آماده شدم تا شوشو اومد دنبالم..

طبق معمول رفتیم نایس فود وجای همگی خالی پیتزا سفارش دادیم و خوردیم حرف زدیم..

غذامون که تموم شد همینجوری که داشتیم حرف میزدیم از رستوران اومدیم بیرون از خیابون رد شدیم که یهو یادم اومد هی وای کیفمو جا گذاشتم..به شوشو گفتم کیفمو جا گذاشتم گفت بشین توی ماشین تا برم بیارم..اومد سویچ بده برم توی ماشین که یهو گفت بیا باهم بریم تهنا بمونی خطر داره،خلاصه اومدیم از خیابون رد بشیم چون جناب شوشو منو داشت دنبال خودش میکشید یهو پام سر خورد نزدیک بود بیوفتم زمین که خدارو شکر نیوفتادم..

خلاصه رفتیم کیفمو برداشتیم و اومدیم توی ماشین آهنگ گذاشته بودیم و صداشم زیااااااااااااااااااااد...

چقدر فاز میده عاشق این کارم...بعد رفتیم پارکی که قبل ازدواج هم میرفتیم اونجا ،اول پیاده شدیم رفتیم توی پارک بعد چون من احساس سرما میکردم برگشتیم توی ماشین ونیم ساعتی توی ماشین کنار پارک نشستیم بعد هم اومدیم خونه..

بقیه اتفاقات دیشبو بعد مینویسم چون مامان اومد توی اتاقم.

بعدا نوشت:

اون شب دلم گرفته بود توی ماشین کنار پارک کلی توی ماشین تو بخل شوشوم گریه کردم وآروم شدم.خدارو شکر که آرومم میکنه

شوشو جون خعلی خوبی که تحملم میکنی..

شب که از بیرون اومدیم دیدیم بقیه خوابن و درو قفل کردن منو شوشوم پشت در مونده بودیم که خواهرم اومد ودر و باز کرد..اومدیم توی خونه..همه خواب بودن رفتم شوشو جونم چای ریخت وآورد توی اتاق که بخوریم..اصلا حواسمون به چایی نبود بعد از چند دقیقه به شوشو گفتم چایی بخور سرد میشه ها!!شوشو یه قورت خورده بعد میگه انگار داری آب حموم میخوری!

خلاصه خوابیدیم،حدودا ساعت ۵نیم صبح بود منو شوشو روی تخت خوابیده بودیم که یهو در اتاق بازشد

من اول فکرکردم شوشو بیدار شده اما دیدم نه شوشو کنارمه..بابا اومده بود از توی اتاق من جا نماز برداره منو شوشو بیدار شده بودیم اما شُکه شده بودیم وتکون نخوردیم ،بابا در اتاقو نبست و رفت نمازشو خوند دوباره امود جا نماز وگذاشت زیر تخت و رفت توی آشپزخونه..منم به شوشو گفتم بدو برو در اتاقو ببند..خلاصه دوباره خوابیدیم و صبح که بیدار شدیم مامان گفت که بابا نمی دونسته که شوشو اومده خونمون وما توی اتاق خوابیم..بنده خدا کلی خجالت کشیده بود..

خلاصه  اینجوریاست دیگه..

راستی شوشویی جونم ممنون که پست هامو میخونی و خوشحال میشی و همین که اهمیت میدی کلی بهم انرژی میده..

فعلا برم دارم از معده درد میمیرم

 اینم شام ماهگردمون:

خرید ویندوز 8 اورجینال