سلام عقشولی ها!!

چوطور موتورین؟؟

اندر احوالات این دو روزی که گذشت:

دیروز شوشو جونم رفته بود یه مسافرت کوشولو...رفته بود ماشین وگوشی بخره..صبح ساعت ۸ 

شوشو جونم با اتوبوس رفت منم خونه شوشو اینا بودم..همسرگرامی که رفت ما هم بیدار شدیم

با مامان وبابا(مامان بابای شوهی جونم)صبحونه خوردیم چقدر جای شوهی جونم خالی بود

ساعت۱۱زنگ زدم به مامان خودم که بیاد دنبالم چون ظهر کلاس داشتم وباید میرفتم دانشگاه

خلاصه مامان اومد دنبالم و رفتیم خونه..تو راه که بودیم مامان یه چیزایی بهم گفت که ناراحت کننده بود

البته چیزایی که مامان گفت دعوا نبود ها!مامان که صحبت میکرد من با خودم یه فکرایی کردم و یه

تصمیم هایی گرفتم که باید عملی شون میکردم...خلاصه رسیدیم خونه وچون قرار بود شب

واسه تولد بابا کیک درست کنم به دستور شوشو جونم کیک فنجونی درست کردم خوشمل شده بود..

خلاصه تا  کیک و درست کردم وناهار خوردیم ساعت شد۲:۴۵..تند تند آماده شدم رفتم دانشگاه..

ساعت ۵کلاسم تموم شد رفتم تا یه جایی کار داشتم واسه همون دیر اومدم خونه!

تند تند جمع وجور کردم ولباس عوض کردم وتزئین شیرینی هاکه تموم شد شوشو خان با ماشین جدید

تشریف آوردن..

دیگه اینکه مامان وبابا هم که بیرون بودن اومدن خونه وجای همگی خالی چای خوردیم کیک و بعدشم

 شام با همکاری مامان ساندویچ بندری درستیدیم و زدیم به بدن!!

بعدشم که لالا...

صبحم که بیدار شدیم دیدیم هی وای یه عالمه برف خومشل اومده

ساعت ۱۰نیم با شوشو جونم رفتیم پارک توی اون هوای سرد وبرفی کلی عکس گرفتیم وحال کردیم و

یخ کردیم..البته شوشوی خوب من تبدیل شده بود به شوشو برفی!  

وقتی حسابی یخ کردیم شوشو برفی منو رسوند خونه خودش رفت...

منم الان اومدم تا یادم نرفته اینا رو اینجا بنویسم وبرم یه خورده درس بخونم که داره امتحانا شروع

میشه...Reading a Book

خب دیگه فعلا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای